Sign up for WEBzzz to connect with Arman Abouhamze.
Friends(99)
sasaexir
sasaexir
pegy
pegy
nazanin-m
nazanin-m
minu20
minu20
baranjon
baranjon
nikiii
nikiii
tangol66
tangol66
amirsilent
amirsil...
tesha11
tesha11
20081983
20081983
roshan4
roshan4
parastoo297
parasto...
samuraei
samuraei
asana6669
asana6669
mdsf
mdsf
About aarman
asheghe music mosaferat saze badi varagh bazi



خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

  • Status: Single
  • Hobbies: ps2 to zemestoona eski music
  • Profession: ahang sazi va tanzim
  • Function: music
  • I Love: belakhare ashegh sham
  • Favorite music: sonati ,pop
  • Favorite movies: mikhaham zende bemanam, samo narges
  • Favorite books: dandane baber ,arabeye khodayan
  • Favorite food: ghorme sabzi , fast food
  • Favorite places: salone consert , estediyo , baghemon ...
  • Eye Color: meshki
  • Hair Color: meshki
  • Height: 178
  • Weight: 82
  • [More about me]
guestbook()

mosho

سلام
افسوس که جوانی المثنی ندارد . . .
.
.
.
تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ، تنها یکی کلمه است
((میگذرد))
.
.
.
بزرگ ترین اقیاوس جهان (آرام) است ، پس آرام باش تا (بزرگ) باشی . . .
.
.
.
عشق مانند آسمان است ، گاهی صاف است و شاد ، گاهی غمگین است و بارانی . . .
.
.
.
خدایا ، چه گم کرد آنکه تو را یافت ، و چه یافت آنکه تو را گم کرد

14 days ago

minu20

درد

من اگردیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم

35 days ago

aylar

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که باز گوید
اشتیاقم را برای دیدارت
هراسم را از تصور گم کردنت
احساسم را فراتر از خواستن
دلتنگی وصف ناپذیری را که لحظه ای ترکم نمی گوید
و کشش شورنده ای را که یکسره تسلیم آنم ...

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
سرشار از راز و نیازهای عاشقانه
سرشار از خاطراتم با تو
از تو
از لبانت به سرخی حنا
از گیسوانت به تیرگیِ گِل
از خرامیدن ناز نازانت
از نوازشهای روح انگیزت
که رقیبی برای آنها در اینجا نمی یابم ...

عشق من!
می خواستم نامه ای برایت بنویسم
تا یادآور روزهای دیدار در میعادگاه مان باشد
و شب های گمشده در لابلای علفزاران
یادآور خلوتِ سرسبزمان در سایهء درختانِ گوجه
ماهتاب تراویده از لابلای انبوه شاخساران نخل
یادآور جنون شهوت آلود
و تلخیِ گزندهء جدایی مان ...

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
که سطر سطر آن را با آهی سوزناک و حسرتناک بخوانی
که از پاپا بومبو پنهانش کنی
و از ماما کنزا دریغش داری
که هزاران بار بخوانی با میلی سرکش و عطشی سیراب ناپذیر
نامه ای بی نظیر در سراسر کیلومبو

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که نسیمِ وزان آن را به دستانت برساند
نامه ای که درختان آکاژو و درختان قهوه
کفتاران و گاومیشان
نهنگان و ماهیان
تمامی کلماتش را فهم کنند
تا اگر نسیم در سر راهش گم کرد
جانوران و گیاهان
از سر دلسوزی به رنج جانکاه ما
سینه به سینه
ترانه به ترانه
نوحه به نوحه
داغ و تازه به تو برسانند
کلمات سوزان
کلمات محزون آن نامه را
می خواستم برایت نامه ای بنویسم ...

اما عشق من
افسوس، افسوس، افسوس
که تو را سواد خواندن نیست
و منِ بی نوا را سواد نوشتن !

آنتونیو جاچینتو -

42 days ago

aylar

پاییز
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
=====

دیوان اسیر
گریز و درد
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

56 days ago

aylar

زندگی را نخواهیم فهمید!
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم
فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم
فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
،

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده !
تنها به شمعي قانعند سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

62 days ago

aylar

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

وقتی بود نمی دیدم -وقتی میخواند نمی شنیدم


وقتی دیدم که نبود --وقتی شنیدم که نخواند

دریغ است که چشمه ای سردو زلال در برابر تو بجوشد و تو تشنه اتش باشی و وقتی چشمه از همان اتشی که تو تشنه ان بودی خشک شد تو تشنه اب گردی

و بعد

گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو میگذاخت


تقدیم به قلبی که نداشتی

63 days ago

aylar

SALAM MAMNONAM AZ HOZORE SABZET DAR KOLBEY MOHAGHARAM

AZ ENKE BE YADAMI KHOSHHALAM VA KHODARO SHOKR GOZAR
فکر می کنم که تو یک دیوار سفید بلندی که من وقتی انگشتانم را روی آن می کشم بی رنگ می شود.
شفاف مثل شیشه که همه چیزش پیداست.
دیواری که می شود کنار آن نشست و از پشت شیشه آن دنیا را دید.
می شود پشت آن پنهان شد.
دیواری که همه اش دل است. یک دل بزرگ قرمز.
دیواری که جا به جایش پر است از خاطره های قشنگ با هم بودن.
دیواری که ریشه دارد. ریشه های آیینه ای.
ریشه هایی به وسعت آسمان بالای سرم. که با تو چه آبی بود!
دیواری که می شود شبها روی آن نشست و ستاره چید. می شود روی آن نشست و ماه را بو کرد. می شود روزها نشست و با حوصله برای خورشیدک بالای سرمان گردنبندی از گل یاس درست کرد
گردنبندی از دانه های امید
========
اينجا

مهم نيست کجاست

بی تو

همه جا دور دست است...
=======
زندگي قافيه باران است ، من اگر پاييزم و درختان اميدم همه بي برگ شدند

تو بهاري و به اندازه باران خدا زيبايي . . .

64 days ago

lord-of-fate

در پرونده خورشید نمی خوانیم که یک روز خواب مانده باشد یا روزی از زیر کار در رفته باشد،یا وعده بدهد و سر قرار حاضر نشود.یا دیر کند و زمین زمینیان را سر کار بگذارد،یا بخل بورزد و به کیش و قشم و بندرعباس بتابد و به اردبیل و آستارا و تبریز نتابد،یا نق بزند و شکایت کند،یا روزهای تابندگی اش را محاسبه کند،چرتکه بیندازد و دو،دو تا چهارتا کند،یا ادعای خسارت کند و طلبکار زمین باشد یا فخر بفروشد و مغرور شود یا خودش را به مریضی بزند.
خورشید همیشه مهر بافته و مهر تابیده و مهربان بوده و مهربان خواهد بود.خورشید مدار مدام بخشش است،قوت قلب زمین است.
یادت هست گفته اند خورشید راستی راستی خانمه؟!
مردها این راز را کشف کردند و به این راز اعتراف کردند.مردها راستی راستی آقا شدند،مردها خوب می دانند جاذبه هر زنی در لطافت طبع و ظرافت و نرمی در گفتار و کردار است.گرمای هر زنی در سخاوت و مهرورزی اوست و این یک نیاز ذاتی است.تاییدی بر بزرگی عظمت روح زنانه.اگر زنان از صفات خورشید بی بهره باشند،زندگی سرد و کسالت بار خواهد شد همه یخ می زنند،مردان حوصله کار کردن،پیشرفت وخلاقیت را از دست می دهند.

65 days ago

sara29

merc az comment dadashi

65 days ago

aylar

شب ها ، كه سکوت است و سکوت است و سياهي
آوای تو میخوانم از لایتناهی
آوای تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها ، كه سکوت است و سکوت است و سياهي
امواج نوای تو به من مي رسد از دور
دريايي و من تشنه مهر تو ، چو ماهي
وين شعله كه با هر نفسم مي جهد از جان
خوش مي دهد از گرمی این شوق ، گواهی
دیر از تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت اين چشم به راهي
اي عشق ، تو را دارم و دارای جهانم
همراه تويي ، هر چه تو گويي و تو خواهي
فریدون مشیری

چرا از مرگ مي ترسيد
چرزا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام خاطر من مي كند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد
مگر افيون افسونكار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد
كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هوشياري نمي بيند
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوي مرگ مهربان آنجاست
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشي است
تنه فريادي نه آهنگي نه آوايي
نه ديروزي نه امروزي نه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هر جا هر كه را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين ننامردم صدرنگ بسپاريد
كه كام از يكديگر گيرند و خون يكديگر ريزند
درين غوغا فرومانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيد

65 days ago

aarman
Pictures ( 10 )
DSC02301mm DSC02146 DSC02050
DSC02009 DSC02005 02062009015
DSC01467 aarman DSC00355
Languages: English | Persian
webzzz WEBzzz.com - cc Content on this site is licensed under a Creative Commons Public Domain License