Sign up for WEBzzz to connect with Kasra Ava.
Friends(49)
eli
eli
zelzeleh
zelzeleh
ghazaleh
ghazaleh
20081983
20081983
justme
justme
nazi133
nazi133
shirin1365
shirin1...
majho0l
majho0l
maral1
maral1
minaam
minaam
rrrrssss
rrrrssss
yashginm
yashginm
marycare
marycare
yoana
yoana
kati
kati
About kasraaa
  • Status: Single
  • Website or blog: http://tahaaa.blogfa.com
  • I Love: نميدونم
  • Favorite music: همه چي وبيشتر قديمي و سنتي
  • Favorite movies: همه چي،،هر چي باحال باشه
  • Favorite books: تاريخي و رومان
  • Favorite food: همه چي و هيچي
  • Favorite places: هر جا باحال باشه،،جاهاي تاريخي
  • Eye Color: مشكي
  • Hair Color: مشكي
  • Height: 172
  • [More about me]
guestbook()

noonoosh

میدونی ادمها چرا وقتی بزرگ میشن دیگه با مداد نمی نویسند !!!

چون یاد بگیرند هر اشتباهی دیگه پاک نمیشه!!(noonoosh)

42 days ago

noonoosh

کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در نگاه وی مرده باشد .

47 days ago

noushin

salam khoubie
mer30 azizam pm zadie khailie khosh halam kardie
omidvaram khoub bashie ok
bye now

5 monthys ago

noushin

salam khoubie??

6 monthys ago

mojtaba60

سرنوشت من و چشمهایت

ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد
با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم
انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم
از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم
تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم
وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای نادرت را
آن لهجه نقره ای را ایکاش نشنیده بودم
انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است
وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست
جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز
ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست
اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست
جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم

7 monthys ago

anjel6001

Salam
Aval bayad azat mazerat bekham ke omadanam inhame tol keshid
Omidvaram ke to in modat faramosham nakarde bashiiiii.
Barat behtarin arezoharo daram…..
IN DAstanii ke barat gozashtam yek meghdar tolaniii ama arzeshe khondano dareeeee.
Mer3000000000000000

8 monthys ago

anjel6001

وقتي كودك خوبي مي ميرد يك فرشته از بهشت به زمين مي آيد، و كودك مرده را در آغوش ميگيرد... بال هاي بزرگ و سفيدش را باز مي كند و از بالاي هر چيزي كه كودك به آن ها عشق مي ورزيده پرواز ميكند...، فرشته يك مشتِ پر گل مي چيند، و آن ها را به بالا، به پيش قادر مطلق، مي برد. آن ها ميتوانند، در بهشت زيباتر از زمين شكوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود مي فشارد. اما او آن گلي را كه بيشتر از همه دوست دارد را مي بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا مي كند تا در بزرگترين هم سرايي ستايش خداوند شركت كند...

گل ها نمادي از انسان ها هستند، خداوند همه انسان ها را دوست دارد اما آنهايي را كه بيشتر دوست دارد را وقف ستايش خود ميكند.


فرشته همان طور كه كودكي مرده را بالا، بسوي بهشت، مي برد، به كودك گفت: ” نگاه كن“ كودك صدايش را شنيد و چشمهايش را باز كرد، مثل اين كه در يك رويا بود ...
آنها از بالاي مكانهايي كه كودك بازي مي كرد، پرواز كردند و به ميان باغ هايي با گل هاي زيبا رفتند. فرشته پرسيد:
ـ كداميك از اين گلها را بايد با خود ببريم تا در بهشت بكاريم؟

آن نزديكيها يك بوته ي زيبا و باريك گل رز ايستاده بود. اما دستي نا بكار ساقه اش را شكسته بود، و به همين خاطر همه غنچه هاي نيمه بازش پژمرده شده و در اطراف آويزان بودند. كودك گفت:
- گل بيچاره! اين را بردار، ممكن است در آنجا گل بدهد و رشد كند.

فرشته آن گل را برداشت و كودك را بوسيد. آنها تعدادي از گل هاي شكسته ي پر پشت را چيدند، همچنين چند بنفشه وحشي و گل لاله ي تحقير شده اي را هم با خود بردند. كودك گفت:
- حالا ما يك دسته گل داريم.

فرشته سرش را از روي تصديق تكان داد. ولي به سوي بهشت پروازنكرد....
شب كاملا آرامي بود. آنها درآن شهر بزرگ ماندند و به طرف كوچه ي باريك محله هاي پايين شهر پرواز كردند. جايي كه انبوهي از پوشال و كاه ،غبار وخاكروبه ها جمع شده بود، آنجا تكه هاي بشقاب، خرده هاي گچ، لباس هاي مندرس و كهنه و كلاه هاي قديمي ريخته بود و همه اين چيزها منظره كوچه را به هم زده بود...

و فرشته از ميان همه ي اين چيزهاي آشفته به تكه هايي از يك گلدان شكسته و تكه كلوخي كه از آن به بيرون خم شده بود، اشاره كرد. كلوخ با ريشه هاي قوي اما خشك شده ي يك گل صحرايي سرِ جايش نگه داشته شده بود و چون گل خشك شده بود كسي به آن محلي نمي گذاشت و دور انداخته شده بود.

فرشته گفت:
- آن گل حشك شده را با خودمان مي بريم. علتش را همان طور كه به پيش ميرويم برايت مي گويم... آن پايين در آن كوچه باريك، در زير زميني نمور، پسر بيمار و فقيري زندگي ميكرد. او از كودكي فلج بود. فقط وقتي حالش خيلي خوب بود ميتوانست، با تكيه بر چوب دستي اش، چند بار بالا و پايين اتاق برود... و اين حداكثر كاري بود كه او ميتوانست انجام دهد. براي چند روزي در تابستان اشعه هاي خورشيد به درون زيرزمين رخنه ميكردند و وقتي پسر كوچك آنجا در زير تابش خورشيد مينشست، دستش را جلوي صورتش مي گرفت و به خوني كه در انگشتانش جاري بود نگاه مي كرد و مي گفت:” آره، امروز اون بيرون اومده!“

او جنگل را با زيبايي سبز بهاريش مي شناخت، تنها به اين خاطر كه پسر كوچك همسايه اولين شاخه ي سبز يك درخت آلش را برايش آورده بود و او آن را بالاي سرش مي گرفت و خود را در روياهايش در جنگلي از درختان آلش مي ديد. جايي كه خورشيد مي درخشيد و پرندگان آواز مي خواندند...

در يك روز بهاري پسر همسايه برايش گلهاي صحرايي آورد كه اتفاقا يكي از گل ها با ريشه بود. بنابراين در يك گلدان كنار تخت نزديك پنجره كاشته شد و رشد كرد. رشد كرد و شاخه هاي جديدي داد و هر سال گل هاي تازه مي داد و بزرگتر مي شد. براي پسر بيمار آن گل تبديل به عالي ترين گل روي زمين شد. آن گل تنها گنج كوچك زميني اش بود. به آن آب مي داد، و مراقبش بود و گل نيز مي كوشيد تا از حداقل نوري كه از پنجره باريك مي تابيد نهايت استفاده كند. گل در روياهاي پسر پرواز مي كرد و فقط براي شاد كردن پسر بود كه رشد مي كرد و بوي خوش در اطراف مي پراكند.

و زماني رسيد كه خداوند پسر را به سوي خودش فرا خواند. و الان يك سال است كه او پيش قادر مطلق است. براي يك سال گل در كنار پنجره فراموش شده ماند، و پژمرد.

به همين خاطر در كوچه انداخته شد. و اين همان گل بيچاره است كه در دسته گلمان گذاشتيمش. اين گل نسبت به ساير گلهاي باغ ملكه شادي بيشتري توليد كرده و بخشيده است.

كودك پرسيد :
- اما، تو همه اين چيز ها را از كجا مي داني؟

فرشته گفت:
- من مي دانم، چون من همان پسري بودم كه بر روي چوب دستي راه مي رفت. من گلم را خوب مي شناسم.

كودك چشم هايش را باز كرد و به صورت شاد و با شكوه فرشته نگاه كرد. در همين لحظه آنها به مكاني داخل شدند كه پر از شادي و آرامش بود. خداوند كودك مرده را در آغوش گرفت سپس او مثل فرشته دو بال در آورد. و دست در دست فرشته پرواز كرد. قادر مطلق گل صحرايي پژمرده را بوسيد، پس از اين بوسه بود كه گل صدادار شد و با آزادي و شادي بيشتري در همسرايي فرشتگان دور و نزديك هم آواز شد.

كودك و گل صحرايي خوشحال بودند و آواز مي خواندند.



8 monthys ago

anjel6001

AZ TARAFE FERESHTE KOCHOLO

8 monthys ago

setares2

اتاق من در بالاترین طبقه برج بود .جایی نزدیک به آسمان

دلم گرفته بود . ناگهان بادبادکی را دیدم

چطور یک بادبادک با دنباله ای کاغذی توانسته بود تا این بالا بیاید ؟

عجیب بود

پنجره را باز کردم . اگر کمی خم می شدم دستم به بادبادک می رسید

ولی فکر کنم زیادی خم شدم

و بعد رها

مثل بادبادک با دنباله ای کاغذی

9 monthys ago

nasrin44

دوست معمولي و واقعي
دوست معمولي مثل مهمان مي آيد.
دوست واقعي در يخچال را باز مي كند و از خودش پذيرائي مينمايد.
دوست معمولي گريه ترا نديده است.
شانه دوست واقعي از گريه هاي تو خيس ميشود.
دوست معمولي اسم كوچك والدين ترا نمي داند.
دوست واقعي تلفن انها را نيز دارد.
دوست معمولي يك جعبه شیرینی به ميهمانيت مي آورد.
دوست واقعي زود تر مي آيد تا در پخت و پز به تو كمك كندو دير تر ميرود تا در نظافت كمكت باشد.
دوست معمولي در باره مسائلت با تو صحبت مي كند.
دوست واقعي سعي ميكند براي حل مسائل بتو كمك كند.
دوست معمولي پس از يك بگو مگو دوستي را پايان يافته مي داند.
دوست واقعي پس از يك بگو مگو، حتي گر حق با او باشد، بتو تلفن مي كند.
دوست معمولي هميشه ترا بخاطر خودش مي خواهد.
دوست واقعي هميشه ميخواهد هر جا لازمش داري باشد.
حلقه دوستي ارزشمند ترين دارائي است كه يكنفر مي تواند داشته باشد.
هرگز اخم نكن، حتي اگر غمگيني، متوجه نخواهي شد چه كسي لبخندت را دوست دارد.

9 monthys ago

kasraaa
Pictures ( 4 )
IMG_9059 IMG_0525 IMG_0596
DSC00125
Languages: English | Persian
webzzz WEBzzz.com - cc Content on this site is licensed under a Creative Commons Public Domain License